اشعار مرتضی گریوانی
۱.مینویسد با انگشت کوچکش
بر شیشه عقب پیکان پدر
مسافران کربلا
۲.به زائری ناشناس سپرد
نذر مادرش را
سرباز مرزبانی
۳.موکبدار عراقی ندانست
نذر کرده تشنه به کربلا برسد
پیرمرد آذری
۴.بغض گلو یا تاول پا
کدام یک زودتر خواهد ترکید ؟
پای عمود آخر
۵.هقهقشان بند نمیآید
در ساحل علقمه
دسته آذریها
۶.برآمده آفتاب
خفتهاند در سایهی هتل
زوار پاکستانی
۷.مقبرهای کوچک در بازار
سلام میدهم
دستی بریده را
16
0
3.17
با کوله و کفش خویش حاضر شده است
همراه مسافران ، مسافر شده است
پایین پلیسراه یک مرد فقیر
در فکر و خیال خویش زائر شده است
::
در موکب گرم خواب بودم شاید
در خواب پی سراب بودم شاید
وقتی که گذشتی از کنارم آقا
من بین صف کباب بودم شاید
12
0
اگر مادران فرماندهان جنگ بودند
زیر تانکهای سوخته را کم می کردند
ابرها را می تکاندند
روی یونیفرمهای پلنگیمان
پروانه گلدوزی می کردند
و آهسته حرف می زدند
مباد سربازهای خفته بیدارشوند
اگر مادران فرماندهان جنگ بودند
در جیبخشابهایمان
لقمه نان و پنیر می گذاشتند
و زخمهایمان را طوری می دوختند
که جایش معلوم نباشد
و تا جنگ را تمام نمی کردیم
با ما حرف نمی زدند
287
0
3.17